:: خانه حجاب صدف داستان: بگذر مّروه، بگذر! ::
Best View in Explorer 9+, Firefox 4+, Chrome 10+ or Opera 11+;
Download the new version and install:
فراخوانی ...
یکشنبه 25 آذر 1397 | 1440/4/7 | Monday 17 December 2018
امروز یکشنبه 25 آذر 1397
1440/4/7 | 2018/12/17
یادداشت
  • باید حس مردم نسبت به حجاب تصحیح شود
    به مقوله حجاب می شود از منظرهای مختلف روانشناختی، جامعه شناختی، دینی و حتی جهانی نگریست و کارکرد جهانی حجاب و اینکه چرا امروز، حجاب زن مسلمان، غربی ها را به هراس افکنده است مهم است.  برای این منظور باید به ماهیت وهمی و خیالی فرهنگ و تمدن غربی اشاره کرد، غرب علاوه بر آنکه بر شأن خیالی انسان سوار شده …
  • بیشتر...
تبلیغات
  • داستان: بگذر مّروه، بگذر!
    پنج‌شنبه 5 آذر 1388 ساعت 0:00
  • تکرار چندین باره ی یک کابوس:

     شتک خون روی زمین.

    ردهای به جای مانده از خون جاری روی صورت.

    صدای همهمه..صدای هیجده ضربه. و صدای هیجده فریاد دلخراش . . .

    رویایی وحشتناک و بی انتها

    همه چیز انابی می شود درست رنگ روسری مادرش. . .

    نقش ها همه می شود نقش گل گلی روسری مروه. . .

    صدای مادر توی گوشش می رود. سرش درد می گیرد. خودش هم انگار دارد با مادر همصدا می شود. انگار با او می خواهد به جای هرضربه یک جیغ بکشد.  

    طارق می دود توی اتاق:

    - مصطفی بیدار شو، چه ات شده. . .

    مصطفی ملحفه را می پیچد دور خودش. طارق هرچه تکان می دهد نمی تواند.

    بعد همه چیز آبی می شود. بعد خاکستری بعد تیره. .

     

     مامان جان یک خانمی آمده پیش من. من بهش می خواستم بگویم مامان مروه ی خودم دکتر است.  خودش می آید من را خوب می کند. من به شما هیچ نیازی ندارم. نمی آیی مامان جان؟ به سرم پارچه ی سفید بسته اند. بیا و من را خوب کن. آن خانمه بهم گفت همه چیز را از یادم ببرم. اما مگر دست خودم است. من به همه می گویم.  من تو را می خواهم. من دلم برایت تنگ شده. مگر می توانم. خانم دکتر بهم گفته که اصلا فکر آن روز عصر و فکر توی دادگاه را نکنم. اما من برای اینکه دست از سرم بردارد بهش گفتم باشد. اما همیشه فکرت هستم. داداش طارق بهم گفته رفتی پیش خدا، رفتی آن دنیا. . اما من به خدا می گویم خدا مامانم را پس بدهد. . خدا خیلی مهربان است. حتما می داند که من دارم از دوری تو دق می کنم. مامان من دلم برات تنگ شده. . برگرد مامانی. . برگرد مامان. . .

     

    - مامان جان

    - بله عزیزم

    - می گویم اسم خواهرم مریم باشد؟

    - مصطفی جان هنوز طفلک سه ماه اش است. هنوز معلوم نیست پسر است یا دختر

    - نه! من می خواهم دختر باشد. .

    - مصطفی گوش کن، دست خداست. .

    - نه نمی خواهم. من به خدا می گویم یک مریم خوب و خوشگل بهمان بدهد. .

    - چندبار بگویم. معلوم نیست پسر است یا دختر، تازه سه ماه اش است

    -  مامان من سه ماه ام است، مریم سه سالش است. من سه ماه ام است مریم سه سالش است. .

    - مصطفی سر به سرم می گذاری؟

     

     من برای خودم اسمش را گذاشته بودم مریم. بهت می گفتم برای مریم کی لباس می خریم؟ من از روسری انابی ات خوشم می آمد. می خواستم برای مریم هم یکی از آن ها را بخرم. بهت می گفتم یکی از آن ها مثل خودت براش بخریم. می گفتی «تو چرا این قدر عجله داری. بس کن.» بعدش برام  یک کلاه برایم خریدی. از آن کلاههایی که آدم بزرگ ها می گذارند سرشان. من هم می خواستم آدم بزرگ شوم. من هم می خواستم یک آدم بزرگ باشم. بابا علی می گفت چشم هم بگذاری بزرگ می شوی. . .

     

    - مامان کی بدنیا می آید؟

    - می آید عزیزم، می آید

    - مامان من مریم را خیلی دوست دارم

    - می دانم، من هم خیلی دوستش دارم

     

     مامان مروه ی خوبم، همان وقت که کلاه را برایم خریدی گذاشتم روی سرم. باور نمی کردم. من هم شده بودم شبیه آدم بزرگ ها. بعد بهت گفتم

     « من می خواهم بروم پارک. .»

    گفتی

    « می بینی که کلی خرید کردیم، با این دست پر برویم پارک..»

    بعد من گریه کردم. گفتی

    « بابا علی را ببین نای راه رفتن ندارد. بعد بیاید پارک باهات. .«

    گفتم

     « خب بابا نیاید. مگر من زورش کرده ام»

    بعد صدای گریه ام را من پا زدم به زمین. تو هم مجبور شدی ما را ببری پارک. . .

     

    باد ملایمی می وزد. خورشید روی همه چیز رنگ نارنجی پاشیده. دو نایلون دستان علی را رد انداخته. توی پارک کسی نیست. چند پیرمرد و پیرزن گوشه کناری با هم خلوت کرده اند. علی به اولین نیمکتی  که می رسد می نشیند.

    - من همین جا می نشینم، شما بروید . .

    مصطفی دست مادر را می کشد.

    - برویم دیگر، برویم دیگر، من تاب می خواهم. . .

     

    مامان من از همان اول هم از آلیکس بدم می آمد. از ریش های قهوه ای رنگش. ریش هاش به رنگ آشغال گندیده بود .مامان یادت است هرچه من دستت را می کشیدم تو نمی آمدی.. هی بهت می گفتم

    «من تاب می خواهم. من تاب می خواهم»

     بعد که رسیدیم به اسباب بازی ها همان آقاهه همسایه مان آنجا راه می رفت. بهم گفتی

    « مصطفی جان، یک کمی صبر کن من فردا می آورمت پارک»

    اما من گوش نکردم. آلیکس یک جوری به مامان نگاه می کرد. مامان جان برگرد، اشتباه کردم گفتم برویم تاب. مامان مروه برگرد من همه ی حرفهایت را گوش می کنم. من دیگر تاب نمی خواهم. بهم گفت بیا برویم اما من دست از سرت برنداشتم. مامان جان من را ببخش. ای کاش هیچ وقت نرفته بودیم پارک. . .

     

    مصطفی بیشتر دست مادر را می کشد. دلشوره ای توی جانش راه خودش را پیدا می کند.

    - من از دست تو چه کنم بچه؟

    همین که مصطفی می خواهد سوار شود آلیکس خودش را تمام قد می کشد جلوی مصطفی. مروه درشت و امرکنان می گوید:

    - آقای دبلیو بروید کنار، پسرکم می خواهد تاب سوار شود. .

    دو دستش را به تاب می گیرد. و زنجیراش را  با تمام توانش می فشارد. زیر لب و باشدت کلمات از دهانش خارج می شود

    - مسلم هرزه

    مروه دست می گذارد به شانه مصطفی.

    - برو کنار آلیکس، مصطفی می خواهد تاب بازی کند

    آلیکس پوزخند می زند

    - تو مصری هستی، به من دستور می دهی. . خارجی مزخرف

    - آلیکس تو هم از اصل روسی بوده ای، که به که می گوید خارجی. .

    آلیکس صدایش را بلند می کند و یک قدم پیش می آید

    - برای من زبان در آوردی تروریست فاحشه. . .

    مرد حمله می کند به مروه. دست می برد به روسری اش. مروه نمی گذارد. دستش را می گیرد. با دست چپ سریع گوشه روسری اش را می گیرد. مروه مقاومت می کند.اما یک زن هرقدر توان مند باشد باز زن است- هرچند در جوانی عضو تیم ملی هندبال بوده باشد.

    - فاحشه ی بی مصرف، هرزه ی کثیف. . .

     نیمی از هوش و حواسش متوجه بچه ی توی شکمش است. دست آلیکس را گرفته و نمی گذارد روسری را از سرش بکشد. اما ناگهان با یک تکان مروه روی زمین می افتد. آلیکس روسری را رها می کند.

    مصطفی سه ساله مات مانده است. نگاه می کند به مادر که روسری اش را می تکاند. اشک روی صورتش می دود. .

    «خدایا خودت به داد ما برس، خودت ما رو از این غریبی در بیاور. .چه سوزی دارد. خدایا کار شوهرم علی درست شود. همین بعدش برویم اسکندریه، پیش فامیل اما من از این مردک نمی گذرم. . »

    آلیکس هراسان فرار کرده است. مصطفی هیچ نمی گوید. یعنی چه بگوید؟ ایستاده و فقط مادر را نگاه می کند که هق می زند. تاب برای خودش تکان می خورد. رنگ نارنجی خورشید حالا دیگر خاکستری است. مروه پا می شود. روسری اش را می تکاند. صورتش را پاک می کند. علی یک دستش را ستون تن کرده و نیمه خواب است. وقتی مروه و مصطفی می رسند بالای سرش می گوید:

    - چه قدر زود آمدید، تازه چشمانم گرم شده بود

     

     اولش بابا نفهمید اما مامان جان همه چیز معلوم بود. معلوم بود که ناراحتی. من نمی خواستم ناراحت باشی. دیگر مثل قبل نمی خندیدی. دیگر وقتی برایمان ناهار می آوردی اسمم را صدا نمی زدی. دیگر نازم را نمی کشیدی. دیدم پیش چشمانم روسری از سر مادرم کشیدند. همه به من می گویند خاطرات آن روز را فراموش کن اما نمی دانند که توی دل من چه می گذرد. اما من به مامان قول داده بودم که به هیچکس هیچی نگویم. حتی به بابا. حتی به داداش طارق. .اما معلوم بود. .مامان ناراحت بود. .

     

    - چیزیت شده مروه

    اشک تو چشمهاش حلقه زد. پشتش را به علی کرد و نمایاند که مشغول است به کاری. دست می گذارد روی شانه اش:

    - مروه چیزی را از من پنهان می کنی؟

    سر که می گرداند، اشک پهنای صورتش را پوشیده بود. .

     

     مامان من را ببخش که همه چیز را به بابا گفتم. من را ببخش. بابا من را برد توی اتاقم. بعد دست کشید به موهام. بعد من را بوس کرد. بهم  گفت

     «تو می دانی مامان چه اش شده؟«

    من هم اشکم را فروخوردم و سرم را آوردم پایین. یعنی که می دانم. بابا بهم گفت

    « پسر عزیزم نمی خواهد به من بگوید که مامان چرا ناراحت است؟«

    گریه ام گرفته بود. گفتم

    « من به مامان قول دادم که به هیچ کس هیچی نگویم »

    بابا گفت

    « طوری نیست مصطفی جان همین یک بار، فقط همین یک بار را  بزن زیر قولت«

    گفتم

    « آخر من قول مردانه دادم بابا»

    « اشکال ندارد. همین یکبار. نمی بینی مامان چه قدرناراحت است. مگر پسر گلم نمی خواهد مامان شاد بشود. بخندد «

    بعد مامان جان همین جور گریه می کردم و همه چیز را برای بابا علی گفتم. مامان مروه من را می بخشی. . من را ببخش مامان. .

     

    - بی خیالش شو ...اینجا ما غریبیم و اینها غریب کش اند مروه. . بگذر مروه. .

    - نه من حق خودم را باید بگیرم. اینجا قاضی دارد، دادگاه دارد. .

    - اینها همه اش حرف است مروه . . قاضی اینجا صوری است، دادگاه اش صوری است، حقوق بشر اش صوری است. . . قاضی و دادگاه برای مردم همان شهر است نه برای ما که غریبیم. . یک هفته صبر کن. . کمتریک هفته صبر کن بلکه کمتر . .تز دکتری ام را دفاع می کنم و تمام. بعد می رویم از اینجا. . .می رویم مصر می رویم پیش پدرت . .حتما خیلی دلت برایش تنگ شده. .حتما پیر شده و شکسته. حتما می خواهدت ببیند. .

    - مردک کار خودش را کرده است، من نمی توانم. .نمی توانم علی. .

    - بگذر مروه. . .بی خیالش شو مروه. .

     

    مروه متهم را می شناخت. مروه با دوستانش در کار تاسیس یک مرکز اسلامی بودند. چندبار مزاحمشان شده بود. چند بار دیده بود که به زنهای محجبه حمله کرده بود. اصلا معلوم نبود چه کینه ای از مروه در دل انبار کرده بود. .کینه ای که سالها با او بود. . .مروه به دادگاه شکایت کرد. دادگاه آلیکس را به پرداخت هفتصد و پنجاه یورو محکوم کرد. اما آلیکس به دادگاه رفت.  کار به بازبینی حکم  کشیده شد. . .

     

    - عزیزم مصطفی! می آیی برویم پارک

    - نه نمی آیم مامان

    - چرا عزیزم؟

    - نمی خواهم مامان

    - تو که همیشه پارک را دوست داشتی؟

    - نمی خواهم مامان، من از آلیکس می ترسم..

    - آن مردک را می اندازیم توی زندان. .بعدش می رویم پارک، باشد عزیزم

    - باشد مامان جان. .

     

     مامان جان خیلی اذیتت کردند هان؟ همیشه وقتی باهم می رفتیم بیرون به خیالت من نمی فهمیدم. مردهای بزرگ بهت فحش می دادند. من همان وقت ها دستت را بیشتر فشار می دادم. بعد بهت می خندیدند. می می فهمیدم. من می خواستم زود زود بزرگ شوم. می خواستم انتقامت را از آنها بگیرم. مامان برای همین هم هی بهت می گفتم آن کلاه را برایم بخر. . مامان یادت هست که برگشتی یادت هست. .بهت می گفتم هروقت مریم به دنیا آمد برگردیم مصر. من دلم نمی خواهد آلیکس مریم را ببیند.. .من نمی خواهم مریم را هم مثل تو اذیت کنند. . .   مامان چرا من را آن روز با خودت بردی، دادگاه. . من به بابا گفتم من کوچولو نیستم.خوب شد من اشکم در آمد. خوب شد مامان کی برمی گردیم پیش داداش طارق. مامان یادت است بابا گفت من را نبرید. اما من گریه کردم. و گریه ام بند نیامد تا سرگذاشتم به سینه ات. بهت گفتم مامان الان مریم توی شکمت چه می کند. . . مامان خندیدی اما من که سر گذاشته بودم به سینه ات فهمیدم همه اش الکی بود. من گوشم را گذاشتم روی قلبت. تند تند می زد. آرام نبودی. . .من هم آرام نبودم. اما اگر باهات نبودم بیشتر گریه ام می گرفت. مامان دل من هم آشوب بود. دل واپست بودم

     

    - همه ی مدارکت را برداشته ای. .

    - برداشته ام علی، مصطفی را بگذاریم پیش خالد. .ممکن است طول بکشد

    علی مصطفی را بغل می کند. می گوید

    - تو کوچولو می آیی با ما دادگاه

    مصطفی چهره اش در هم می رود

    - مامان من هم باهات می آیم. .

    - نه عزیزم آنجا جای کوچولوها نیست

    - مامان می شود همان روسری انابی ات را بپوشی

    - باشد عزیزم، این هم به خاطر تو. .

    - همان وقت که مریم به دنیا آمد. . می خواهم یکی از همین ها برایش بخرم . .

     

     همه به ما یک طوری نگاه می کردند. من را گذاشتی پیش بابا. .من تو بغل بابا جام خوب نبود. من دوست داشتم بیام پیش تو مامان. حالا هم دوست دارم بیام پیشت. .من به بابا گفتم

    « مامان واسه چی می رود آنجا»

    بهم گفت

     « آنجا جایگاه شاکی است.«

    من به بابا گفتم

     « شاکی یعنی چی بابا؟«

     بابا گفت

     « یعنی اینکه مامانت از آلیکس پیش قاضی شکایت کرده . .»

    « بابا جان این پلیس ها اینجا برای چی اند؟»

    « اینها برای اینکه دعوا نشود»

    « برای چی دعوا بشود، مگر آن آقا پلیسه ما را نگشت که چیزی دنبالمان نباشد؟«

    « چرا خب. مثلا برای اطمینان بیشتر»

    « یعنی اینکه اگر کسی....»

     من نفهمیدم. اما بابا حرفم را قطع کرد.

     «خب بس کن دیگر عزیزم. حالا حواست باشد جلوت وقتی قاضی می آید همه می ایستیم. بابا جان . .»

     بعد همه جمع شدند. بابا من را تو بغل گرفت و وایستاد. همه وایستادند. آلیکس هم آمد. تو من را نگاه کردی. آلیکس پشتش به ما بود. یکهو دوید طرف تو. من جیغ زدم من صدات زدم. مامان جان صدای من را شنیدی؟ بعدش من هیچ چیز نفهمیدم. آخر بابا ولم کرد. از آن بالا افتادم پایین. سرم شکست..مامان من از دست بابا ناراحت نیستم ها اما خودت به بابا بگو چرا من ول کردی روی زمین. . . به بابا بگو. . . من هر دوتا تان را دوست دارم. مامان البته به بابا نگویی من تو را بیشتر دوست دارم. . . بعدش من فقط صدای جیغ هات را می شنیدم. مامان جان اذیت شدی؟. . مامان جان بیشتر کجات درد گرفت؟. . . مامان من که بزرگ شدم می آیم و همچین آلیکس را می زنم. یک چاقو برمی دارم و هی می زنم بهش. مثل تو. مثل تو که زدت . .

     

    گرد مرگ پاشیده اند روی دادگاه.  همه آماده اند- حتا آلیکس دبلیو که چاقو را پنهان کرده. همه آماده اند مگر مروه الشربینی. . .که اصلا آمادگی ندارد مردی به او حمله کند. چاقو را در بیاورد و آغاز کند به ضربه زدن. . .

    علی عکاز می دود به سمت آلیکس. دستش را از پشت می گیرد. صدای شلیک تیر توی دادگاه می پیچد. بوی باروت در فضا پخش می شود. گلوله از ساق پای علی عبور می کند. صدای فریاد علی و جیغ های مروه و گریه های مصطفی درهم می آمیزد..علی روی زمین می افتد. و قاتل به کار خودش ادامه می دهد. یک . .دو . . .مروه حواسش باید به مریم باشد. مریم سه ماهه اش. سه . . .چهار. . .پنج. . .شش . . هفت . .هیجده تا. . .

    مروه کاری نمی تواند بکند. هرچند که جوانیش توی تیم ملی هندبال بوده باشد. هرچند که دکتر باشد و بداند بدن انسان از کجاآسیب پذیر تر است. مروه در خون می غلتد. .

     

    بابا بهم گفته می ماند آنجا تا انتقامت را از آلیکس بگیرد. بابای من بد جور زخمی شده. اما فکر می کنم زخمهایت از مال بابا هم بیشتر بود. بابا جان من یک تیر خورده بود  اما مامان تو؟ . . .مامان جان بیشتر کجات درد گرفت؟ مریم ام مامان؟ مریمم بهش خورد یا نه. . .مامان سلام به مریم برسان. . .بگو من هم دلم می خواهد پیش شما باشم. . . آخر آن پلیسه بابا را گشت. حتا به دل من هم دست گذاشت. . .حتما حتما یکی چاقو را به آلیکس داده. . .من می دانم. .من دلم تنگت شده مامان. .مامان . . چه جیغ های می کشیدی. .من هم جیغ می کشیدم. مثل تو. من روسری انابیت را دوست داشتم. افتادم که زمین همه چیز انابی شد. . همه چیز. . صورتت خونین شد. .مامان جان سر من هم خون آمد. اما از تو فکر کنم بدتر بود. . مامان . . مامان . .

     

    تکرار چندین باره ی یک کابوس:

     شتک خون روی زمین.

    ردهای به جای مانده از خون جاری روی صورت.

    صدای همهمه..صدای هیجده ضربه. و صدای هیجده فریاد دلخراش . . .

    طارق می دود توی اتاق

    - مصطفی بیدار شو. .



    شعر و ادب |
    شماره مطلب: 501
    دفعات دیده شده: 1829 | آخرین مشاهده: 7 روز پیش
تبلیغات
نظرسنجی
سبد خريد

در حال بارگزاری ...